تبليغاتX
 ×خاطرات دو دختر شیطون ×

به یادتونم ...به یادم باشید

 

خداحافظی خیلی سخته اونم با بچه های گلی مث شما!!!

دلم واسه همتون تنگ میشه واسه یاسی مهتا مهساعلیمیثاق 

جهش آرمین نیما سفینهزهرا  ننه میلفندلسکی و دوستاش  

 فلشای سمپادی  هیلاری آرمیتامحیاDEVIL ...(بقیه برو بکس)والبته

 رضا 

همتونو دوست دارم و یادتون تا ابد همراهم میمونه... مطمئن باشید

فک کنم دفعه بعد که بیام دانشجو باشم اونم تو صنعتی شریف!!!بگو ایشاالله

پ.ن۱:(مربوط به جهش)من تو تحریم نیستم که بپیچونم برم کافی نت هرچی هست یه تصمیم چند جانبست.. تلفن هم شرمنده! ...اینطوری یاد میگیرم با دلتنگی هام چه جوری کنار بیام درک میکنی که؟؟؟ !!!

پ.ن۲:(مربوط به رضا) خیلی خوشحالم که با رفتنم حداقل تو یکی خیلی خوشحال میشی من دل کینه ای ندارم مث بقیه به یادتم حتی وقتی حرفات اشکمو درآورد

پ.ن۳:(مربوط به میثاق) روز آخره... و همون دلشوره افتاده تو جونم حتی بدون من هم تکون بده اون درخت پیرو(هرچند الان جوون شده) تو شب قدر خیلی گریه کردم تو چی؟؟  ............

پ.ن۴:میگن اگه کسی رو دوست داریم باید بهش بگیم خب منم این کارو میکنم:سعیده جووووووووون از ته قلب صورتیم بهت میگم دوستت دارم هرچی هم رئیس بگه همونه!! خوبه ؟؟؟.

پ.ن۵:رفتن من و دورشدنم ازشما و سعیده تو نت یه طرف ... دور شدن سعیده از من تو دنیای واقعی !!!! این دیگه خیلی سخته(جهت کسب اطلاعات بیشتر به روزنامه های قلیل الانتشار مراجعه کنید)

پ.ن۶:امیدوارم هرجا و تو هرسنی هستید لبخند مهمون همیشگی لباتون باشه و رهگذر شهر غم ها هیچ وقت به سمتتون نیاد

پ.ن۷: بازم امیدوارم یه خونه اجاره ای تو قلبتون یا تو ذهنتون بهم بدید تا گاهی درو باز کنم بیام تو شهرتون چرخی بزنم...مفهوم:به یادم باشید   (مفهوما رو خوب یاد بگیرید تو کنکور میاد)

دیگه حرفی نیست... بقیه رو میسپارم به دست قطره های اشک که عجیب رو گونه هام میلرزن و میخوان برن بمیرن لای لبام.............

خداحافظ همین حالا ...همین حالا که من تنهام

 


 

نوشته شده توسط Jigar در شنبه 30 شهریور1387 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت


عشق اتوبانی هرگز!!!

به او بگویید تقویم خود را ورق زند تا به یاد ظلمی که کرده بیفتد

شاید قطره اشک ندامتی ریزد بر روی قبر بی نام و نشانم

که همه ی عاشقان بی نام و نشانند ...

 ماه رمضان ماه سوزاندن گناهان در آتش بر همه شما روزه داران مبارک باد

حقیقتش خیلی موضوع تو ذهنم بود از فوت پسر دائیم که موضوع غمگین بود تا ماجرای سالن

 پرو به جای اتاق پرو تو تهران و سنتور زدن تو پیاده رو ها که خب خنده دار بود  ولی با این

 ایمیلی که بهم زد بهترین موضوع همین بود! 

نوشته زیر یه "دل نوشتست" از زبون "مونا" ... دختر دائیم  امیدوارم شما دچار چنین عشقایی

نشید

                         عشق اتوبانی هرگز!

 

 توی روزنا مه ها وتوی کتا با از عشق های یک طرفه خیلی صحبت شده عشق های یک طرفه مثل اتوبان هایی می مونه که فقط خودت می ری جلو ولی کسی از طرف مقابلت نمی یاد .شاید سرعتت توی این عشق ها زیاد باشه خیلی سریع عاشق بشی اما آخرش خیلی بده چون هیچ وقت به مقصدت که عشق طرف مقا بل نمی رسی وبا نا امیدی وبا کوله باری ازخاطرات تلخ وشیرین شکست می خوری طرف مقابلتم براش اصلا مهم نیست که چی شده چون اون از اول هم دوست نداشت . مشکل این جاست فراموش کردن این جور عشق ها هم خیلی سخته آخه اگه آدم به کسی که دوسش داره برسه خیالش راحته که عشقش مال اونه از عشقش سیر میشه اما اگه به کسی که دوسش داری  نرسی هیچ وقت طعم عشق اون روبه طور کامل نمی چشی وهمیشه عاشقش می مونی و خوبی هاش یادت می یا د با اینکه بهت بد کرده وبعضی وقت ها بد بوده اون بدی ها هم برات قشنگ می شن پس فراموش کردنش خیلی سخته اگه عشق دوطرفه باشه آروم عاشق می شی  اما دیگه نیازی به فراموش کردن طرف مقابل نداری چون مال خودت می شه فقط باید دوسش داشته باشی مثل خودش این طوری طعم شیرین را می تونی بچشی . اگه فکر می کنی دیر شده ونمی تونی از عشق اتوبانی فرار کنی کار سختی نیست البته اول باید  عشق ناشدنی را فراموش کنیم بعد اگه یه ذره  دقت کنی می بینی بعضی از آدمها تورو دوست دارن ولی تو انقدر سرت به عشق اتوبانی خودت گرم ودر عشق اتوبانی خودت گم شده بودی که گرمای عشق پاک کسی که از ته قلبت دوستت داره رو حس نمی کردی .

پس تو می تونی به کسی عشق بورزی که مثل خودت دوست داره.

                     

 ...  ... پانوشت سومی از همه مهمتره!!! ...  ...

پ.ن: این فیلمای ماه رمضون چشونه؟ تو همشون دارن استفاده از مواد مخدر رو یاد میدن!!!

پ.ن: فیلم "یوسف پیامبر" هم که جای خود داره... یوسف هنوز بچس زلیخا اینطوری میکنه من موندم تو صحنه اصلی میخوان چی کار کنن؟؟!!

پ.ن: مامی چون فرمودن از مهر ماه دیگه نیام تو نت پس تو این مدت قدرمو بدونید 


 

نوشته شده توسط Jigar در چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت


چه بودیم...چه میشویم!!!

 سلام برو بکس

من از مسافرت برگشتم  جاتون خالی خیلی خوش گذشت

با بعضی هاتون یه کارایی دارم که گذاشتم تو آرشیو نظرات! حتما یه سری بزنید



 

سلام ایندفعه اصل حرفمو باید تو دوتا داستان کوتاه زیر پیدا کنید

داستان اول مربوط به دوتا نی نی کوششششولو هستش که تو بیمارستان کنار هم خوابیدن!

داستان دوم هم کوتاه شده ی"بگذار همین طور ادامه پیدا کند" از کتاب برگزیده سال 1384

 با نام "سمت تاریک کلمات" انتخاب کردم که از زبان پسری هستش که میخواسته با کاراش

 دوست دخترشو به قول خودش آگاه کنه که آدم خودشو باید همونطور که هست ببینه و بهش

 بگه که همه دروغایی که بهش گفته به خاطر خود دختره بوده و نمیخواسته با گفتن حقیقت

 ناراحتش کنه (البته همونطورکه میدونید اینا همش بهونست!!! مثل همه اون بهونه هایی که

 ما نوجوونا واسه خودمون درست میکنیم که بتونیم با کسی رابطه داشته باشیم بدون در نظر

 گرفتن آخروعاقبتش و اینکه داریم با سر نوشتمون بازی میکنیم چه پسر چه دختر!)

داستان دوم رو اگه به خاطر طولانی بودنش نمخواید بخونید فقط پارت آخرشو که

 تو ادامه مطلبه بخونید یه جورایی آخر و عاقبتشه!!!

فقط یادتون نره نظرتون در مورد دو تا داستان و برداشتتون از اونا...

.......................................................................................................

دوتا نی نی کوچولو کنار هم تو بیمارستان خوابیده بودن یکیشون دختر بود اون یکی پسر

پسر: سلام تازه به دنیا اومدی مگه نه؟

دختر: آره همین الان اومدم.

پسر: دختری یا پسر؟

دختر: نمیدونم!!!!!! من که گفتم الان اومدم

پسر: میخوای بدونی؟

دختر:آره میتونی بهم بگی؟

پسر: باشه چند لحظه بمون تا برم زیر پتوت بعدش میام بهت میگم.

چند لحظه بعد...........

پسر:دختری ... دختری

دختر:وای واقعا! از کجا فهمیدی؟

فکر میکنید اون پسر کوچولو چه جوابی داد؟

پسر:  تو دختری ...آخه جورابت صورتی بود!!!!!!!!!!!!!!!

           

چیزی ندارم بگم جز اینکه چه دوره پاکی داشتیمو چی داریم میشیم!!!

.........................................................................................................

اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم یا اگر نتوانیم با خیالهامان بازی

 کنیم..نتوانیم ونخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم چه کار کنیم؟ شاید همان

 کارهایی که معشوق من کرد یا من دارم میکنم!!!

همان روز اول که شب پیشش والیوم و دیازپام و از اینجور مزخرفات خورده بود زنگ زد و زار زدو بد و بی راه گفت وگفت :"نمیدونم چرا نمردم نمیدونم چرا؟"صبح قبل از اینکه خانوادش ببیننش گیج و منگ راه افتاده بود تو خیابون وبه کسایی که سراغش میرفتن واسه بلند کردنش یا متلک گفتن فحش میداد... وقتی به خونه رسید همونطور منگ بدون اینکه بتونه به سوالای خانوادش جواب بده یه راست رفته بود تو اتاقش دراز بکشه خانوادش از چیز هایی که میگفت نگران نمیشدن از چیزایی که نمیگفت و فکر میکردن که هست نگران بودن. دلیل تلفن زدن پدرش اونم فقط یک بار به من یعنی کسی که باعث این کارهای دخترشده  هم همین نگرانی بود میگفت دخترم چش شده بینتون چی گذشته؟ منم بهش گفتم چیزی نیست واز اکراه و سردی من بقیه چیزهارو خودش فهمید

                                 ************************

وقتی سیگار میکشید تیر کشیدن مغزش کمتر میشد و آرام آرام زار میزد وقتی یاد یکی از ان نوازشها و خنده ها و نگاه ها توی دلش گره میشد واونموقع نمیتونست عربده نکشه ...

دیگه چیزی پشت سرش نبود نه از چند ماه پیش نه از تمام عمر و حالا به اینجا ختم شده بود

                                *************************

نتوانستم بفهمم قرص هارا برای این خورده بود تا برای همیشه از شر فکر و رویاش خلاص شه یا فقط برای حرف من که گفته بودم :"آینده ای برای من و تو وجود ندارد." براش قابل تحمل شود. نمدانستم چطور به او بگویم کسی که از این خیال بافی ها میکند و بعد همه آنها خراب میشود چیزی به عنوان خیال بافی در زندگی اش نبوده و همه چیز واقعی بوده! گاهی فکر میکردم آیا من بد نکرده ام  که او را اینطور به خودم وابسته کرده ام؟ اگر گاهی درست و حسابی اذیتش میکردم اذیت هایی به جزآن بی اعتنایی ها و طلبکار شدنها که معشوق را بیشتر گرفتار میکند حالا اینطور برای جدا شدن بی تابی میکرد! من بیشتر از همیشه بیرون میرفتم تا زنگ و زاری اش را نشنوم و او را بخشی از خود میدانستم که دارد در تب میسوزد این خود من است که از عشق ورزیدن و دوست داشتن محروم میشود. وقتی بالا خره ناچار بر میگشتم خانه وآرزو میکردم تلفن نزند و هیچکدام از صدای زنگها مال او نبود تازه آنوقت کم کم نگران میشدم  دیگر به چیزی فکر نمیکردم جز او و دیگر چیزی نمیخواستم جز اینکه صدای زنگ تلفنی که بلندمیشود مال او باشد.سه روز بیشتر طول نکشید. خودم بیشتر طاقت نیاوردم چون گذشتن ساعت ها هیچ حال او را عوض نمیکرد فقط این حال من بود که داشت بدتر وبدتر میشد.

                             *************************

داشتم کاملا درمانده و عصبی میشدم  دیدم راهی جز قرار گذاشتن و حرف زدن از نزدیک نیست ... بالا خره قرار گذاشتیم برای فردا بعد از ظهر... خودش گفت توی کوه. معلوم بود باید برویم تا جایی شبیه و نزدیک به آنجا که بار اول دور از مسیر رفت وآمد یک گوشه خلوت  وسط تخته سنگها پیدا کردیم و چند ساعتی نشستیم تا تاریک شدن هوا و آمدن خنکایی که پوست دست ولب  وحتی گردن هردومان را منجمد کرده بود وهیچطور گرم نمیشد تا راه افتادیم و بعد چنان گرم شدیم که نمیدانستیم مسیر سرازیر را چطور در تاریکی داریم پایین میرویم واین لحظه ها همه ی گوشه وکنار پوست و گوشتمان را پر کرده اند وحتی اگر بخواهیم  نمیشود کند واز خود دورشان کرد (هرکس گذشته ای دارد که اگه بد باشه هیچوقت نمیتواند نه فراموشش کند ونه درستش کند جزبا...)

                             **************************

آرایش تند کرده بود. لباسش هم غیر از همیشه بود. عینک هم زده بود.به هیچ کس نگاه نمیکرد حتی به من. معلوم بود همان آدمی نبود که پشت تلفن مدام زار میزد ولحظه ای بد وبی راه. نه فقط ماهه و سالهای گذشته (مدتی طولانی برای رابطه ای طولانی) پوچ شده بود که این سه چهار روز هم پوچ شده بود  که از گریه خبری نبود.

گذشته پوچ شده بود که با آن سر و وضع دختر های خیابانی آمده بود و جلو من نشسته بود فکر کرده بود "اگر من کسی هستم که میشود یک جایی برش داشت و با خود برد وجایی دیگر پیاده اش کرد و رفت چرا ظاهرم طور دیگری باشد؟"

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط Jigar در جمعه 25 مرداد1387 ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت


اگه تا آخرش نخونی پشیمون میشی!!!

 

خب من اومدم با یه پست اجباری

صبر کن ببینم ... اگه میخوای شانستو امتحان کنی و بدونی

 عضو لیست ما هستی یا نه...

.

.

تا آخرش بخون

 

از اونجایی که از طرف دوتا وب دعوت به همکاری شدیم دیدیم نامریه اگه این

 کارو نکنیم واسه همین .........

 

آها نیفتاد چی شد!!!   الان میگم

 

همکاری اول: قرار بود من و سعیده سه تا کلمه که با شنیدنشون حسابی انرژی

 

 میگیریم رو تو وب بذاریم و از سه تا دوست کف دیگه دعوت به انجام این کار

 

 بکنیم ...که نکردیم!!!

 

 

همکاری دوم: فلشجه جان نیز از ما خواست تا 10 تا کار که دوست داریم و 10 تا

 

 کار که دوست نداریم انجام بدیم رو بنویسیم و از 6 تا دوست کف دیگه بخوایم این

 

 کارو تو وبشون انجام بدن حالا با این اوضاع  گفتیم بیایم درصدد انجام همکاری بر

 

 بیایم تا نفر سومی پیدا نشده..........این شد که پست من اجباری شد ولی دوستانه!!!

 

بریم سر موضوع اصلی ...(اسامی اون 9 نفر رو که باید همکاری کنن بعدا میگم)

 

فعلا این شما و این 6 کلمه ای که من به همراه سعیده با شنیدنشون انرژی میگیریم

 

 (چون دوتایییم شد شیشتا هااااا)  

 

1-خدا  2-عشق  3- تو  4- خودم  5- نت  6-بلاگفا

 

البت از اونجایی که من و سعیده جون زیادی موج مثبت میدیم و میگیریم و

 

 سروکارمون بیشتر با کلمه های پر انرژیه خیلی سعی کردیم تا بین این همه کلمه

 

 این 6 تا رو انتخاب کنیم  به هر حال میریم سراغ 10 تا کار یا موضوع که ما

 

 دوتا  دوسشون داریم:

 

1-   چت کردن  2- در مورد نظرای خصوصی کلکل کردن(البت تو مدرسه یا

 

 از طریق پیامک)

 

3-   رفتن و برگشتن به کلاس خصوصی اونم دوتایی  4- پر کردن گوشی از

 

 عکسایی که تازه اومده تو یاهو   5-PK دادن اونم از ساعت 12 شب به

 

 بعد  6- قبول شدن تو دانشگاه و رشته مورد علاقمون   7- دوست بودن با

 

 همه   8- دیدن فیلم ترانه مادری  9- گوش دادن به موسیقی  10- وقتی

 

 جواب مهربونیتو با مهربونی کردن از طرف مقابل میگیری!!!

 

و اما 10 تا کار یا موضوعی که اصلا یا تا حدودی دوسشون نداریم:

 

1-   وسط چت برق رفتن یا کارت تموم شدن  2- نظر خصوصیایی که

 

 دانشجو ها میدن

 

3-از کلاس بیرون اومدن و مشاهده ماشین بابا جونت!!!(منظوم بابای سعیده هست)  4- هنگ کردن گوشی

 

 در مواقع ضروری   5- ضایع شدن تو کلاس فیزیک  6- تحریم شدن از

 نت  7- امتحان دادن یکی از درسها هر جلسه  8- رفتن به کوه و دریا و

 

 ماهگیری و خوردن کباب به صورت مکرر اونم به اصرار مهمانهای عزیز از

 

 راه رسیده به گیلان   9- فهمیدن این موضوع که معلم آمار سال گذشتت  معلم

 جبر و احتمالته!!!

 

10- به کسی مهربونی کنی به جای جواب دادن یا حتی سکوت کردن جواب

 

 عکس و نامهربونی ازش بگیری

 

خب حالا نوبت این شد که 9 نفر رو معرفی کنم:

 

به این موضوع توجه کنیدکه هیچ فرقی از نظر برتر بودن بین شما نیست پس

 

 اگه اسمتو توی این لیست 9 نفره دیدی که خب نیشتو ببند !!! اگه ندیدی هم

 

 ناراحت نشو چون انتخاب این 9 نفر کاملا سلیقه ای و مثل دادن سیمرغ به

 

 بازیگراست وهمونطور که میدونید و برای همه آشکاره دادن سیمرغ قانون

 

 درست حسابی نداره

 

1-   مهتا            2- یاسی          3- میثاق        4-آرمان    

 

   5-نیما  

                

6-   S            7- هیلاری          8-آمنه          9- جهش

 

 

از اونجایی که انتخاب افراد دعوت شده به این همکاری حق نویسندگان وبلاگه و من

 

 و سعیده هر دومون انتخاب شدیم (نه یک نفرمون) پس اگه اسمتون به تنهایی بود و